پنجشنبه، 4 اردیبهشت، 1393 -   ورود or عضویت
  صفحه اصلي     تالار گفتمان     مقالات     نگارخانه     كتاب ها     دريافت فايل     لينكستان     آرشيو مطالب  
لهو العزيز الرحيم , کار برای خدا خستگی نداره - اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ‏ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى‏ ابآئِهِ، فى‏ هذِهِ السَّاعَةِ، وَفى‏ كُلِّ ساعَةٍ، وَلِيّاً وَحافِظاً، وَقآئِداً وَناصِراً، وَدَليلاً وَعَيْناً، حَتّى‏ تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً، وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
منو اصلی
جستجو


پیشگویی ها
جنبه داشته باشید
 
آمار سايت
تعداد صفحات بازدید شده
1789845
بار از تاریخ آذر 1388
تفسير سوره نصر تاليف سيد حسين لاجوردي

به نام آنكه نامش فاتح است و اين فتوح بر تاج هر چيز نشان از پيروزي كه در قول حقيقي فوق بشر طاقتي هست كه او را عُليا خوانند و اين همان اوج قدرت است كه بيش از او نيست و آن ز "الله" فاتح است بر قله ي مفتوح و هرچه مي بيني بزير فاتح منقول است و براي صعود و مرتبت منقوش، پس الله در "نصر" اهم از خود نصر است و هرچه از او بر آيد، كه بر مي آيد هست و غير او كه هيچ و نيستي است نيست، پس ظفر و فتح و مدد در آن ز اوست و غير او به نصرت و ياري عليل و ذليل كه وسايط مخلوق خالقند و فاني در دستور حقيقت مطلق، يعني احد. پس نام الله كه باء‌ استعانت كمك مي گيرد از "ناصر اعظم" كه منصور گردد بر فتح معناي رحمان منصور و رحيم نصير، كه حضرتش را به ملائكه ياري داد و به تصور نصرت، فرمان حركت به سوي دشمن پرداخته شد. "اذ رميت و مارميت و لكن الله رمي" و چه زيباست قرينه نصرت و ناصر و منصور كه هر كه اين سه اسم را خواهد بايد بر "نصر" توسل و بر "ناصر" متوسل شود تا "نصير" گردد. و از همين جا كشف مي گردد كه هر ناصر، "الله" است و رحمان منصور، و هر مخلوق ديگري نيز بر سبيل همين لطف نصير مي گردد خاصتاً اگر از رحمان در وي تعليمي باشد، پس هرچه به رحمان نزديكتر شوي نصرت بيشتري معطوف تو خواهد شد و هر چقدر از او دور گردي انتصار از تو رخت خواهد بست پس رحيم بر نصرت اولي تر است از ديگر صفات كه مهمترين رحمان است و نزديك مقام قرب الله پس ناصر احد، رحمان منصور را با قدرت رحيم منتصر، مزين ساخت تا باز كلام افتتاح بر سبب شان استعانت در ابتداي تفسير بر نشستگاه اصلي خود جاي گيرد. به نام ناصر منصور منتصر كه اسماء‌و صفات از وي اند و وي احد، و احد از "صمد" و اين صمدانيت احديت است كه وي را منزه كرده و خالق اسماء‌ و صفات گردانيده است.       "سبحان الله عما يصفون" و "اسم" در باضافه ي باء‌ استعانت مدد جويي از صفات است كه هدايت وسيله اي باشد براي ناميدن و كلام حق چنين مفتوح مي گردد و به كمك نامي از اسامي الله كه مددرسان عام و خاص است، و نصرت وعده ي او مي تواند بر نصرت قدرت ايشان دال و مدلول باشد، پس آغاز بيان منصور با استعانت از ناصر و كمك منتصر فتحي است از ابواب انتصار "اذا جاء" و "هر هنگام" كه فرمان در آن معنايي ندارد چه هنگام گذشته گويند و چه هنگام حال و چه هنگام آينده كه هنوز متولد نشده است، اولين قاعده ايست از خلقت قواعد، و چون حضرت احد عالم را بر مبناي قواعد خلق كرد و آن را بر مسير هدايت مشمول قوانين نمود پس ترك قاعده نتوان كرد و هركه رفت «خسران مبين» و زمان يكي از قواعد معقول و محتوم احد است كه در آن همه چيز رونده است پس "هر هنگام" بر هر زمان اطلاق مي گردد چه آن كه خدا هميشه هست و نصر و فتح نيز از قواعد هستي و بودن و لذا هر هنگام كه ميخواني هر وقتي كه بر اراده ي الهي به سبب مسبب الاسباب طلوعي ساطع شد و در اين، دلالت بر اعجاز بيان صحيح است. كه كلامي گفته شده است كه دال بر مدلولي نيامده يعني آينده نيز مي تواند داشته باشد و اين قطعيت دلالت دليل علم حكيم است بر حكم خالقيتش و اين بيان كه از سر ازل نازل شده است فتح الفتوح است بر نصري و هر گشايشي "اذا" "هر گاه" ، معنايي دلچسب و شيرين است و ليكن "هر از گاه" معناي ناقص براي اوست چه هر گاه اعم از هر از گاه است پس زماني نا مشخص براي نصرتي نامحدود و هر كه خواهد به پيروزي رسد قواعد مخلوقيت را بايد بداند كه براي آن قوانين است كه سنت خوانندش و در آن تغييري نيست. "لا تبديل لسنه الله" و چون تغييري حاصل نشود الا به اراده ي حضرت احد پس نصرت و قواعد آن نيز به دست احد است و بس و "جاء" كه فعلي است دال بر حال و چون اضافه ي به "اذا" شد پس حال هميشگي است كه نه ابتدايي دارد نه انتهايي چون انتهاي هر چيزي خداست و هرگز پاياني برايش نيست و اين چنين "جاء‌" هر زماني است كه احد خواهد، البته با رعايت قواعد زماني خودش، چرا كه هر روز را قاعده اي و شأني است "كل يوم هو في شأن" پس شأن و شؤن هر لحظه خود آن لحظه است، و زمان عجيبترين مخلوق خداست. كه در خويش به طور متوسط شصت زايمان و شصت تولد دارد و در هر لحظه با مرگي، خلقي نو اتفاق مي افتد و آيا از اين عجيب تر ديده اي كه با مرگ كسي زنده شود؟ آري زمان اين گونه است، با هر مرگي زندگي رخ مي دهد و اصل زمان مرگ آنست، تا مرگ نباشد حياتي نخواهد بود، پس رفتن دليل شدن است و بودن استدلال رفتن و تا تو هستي معناي رفتن شكل مي پذيرد و چون مي روي معناي تولد بازيافت مي گردد و اين معناي هست و نيست را بهتر جلوه گر مي سازد، مي ماني يا مي روي؟ كه بودن و جاويد شدن بهتر از رفتن و نيست شدن است و معناي آن در بطن خويش پيدا نما گر به احد رسي و از خود فارغ شوي تولدي نو حاصل آيد و ماندگار و جاويد هستي و اگر به بروي و در دل او جاي گزيني خاك گردي و فاني شوي پس رسيدن به مقام هستي، مرگي خواهد به وسعت زمان تا بتوان از آن خارج شد و آيا مي شود از زمان خارج شود؟ گر بنده ي نفسي نه و اگر بنده ي حقي آري كه حق بر زمان مسلط است و او خارق قواعد منصوبه و هر حكمي نيز به دست او جاري مي شود و هيچ حكمي غير او معنايي ندارد مطلق قدرت و ذات مسلط بر كون و مكان حضرت احد كه در تصغير آن عظمت بس كه مخلوق خود را خليفه ي او پندارد گر چه فرمان چنان است لكن اين فرموده از جانب احد بر نور ممدوح اطلاق يافت مدحي چون خلقت ازلي «تبارك الله احسن الخالقين» كه بر اساس فرمايش احد «و نفخت فيه من روحي» و چون از او بر اين دميده شد اين ازل گشت و بدان واو ازلي بود و خواهد بود. و اين تفاوت اوليه ما بين او و اين است يعني "احد" و "موحد" و چون اسبابي موحد در زمان قرار گرفت طي او مستوجب فنا گرديد و هر روزش را مرگي حاصل آمد و بعد از هر مرگ تولدي دوباره، به وي بنگر از ابتداي نطفه تا گنداب و جيفه چه بود و چه مي شود و اين تبارك نه بر جيفه و نطفه است بلكه بر عطاي از خويش است زين مقام «اذا جاء» هر هنگام كه بيان شود شامل هر زمان خواهد بود و هرگاه نصرتي پيش آيد آن مقام «اذا جاء» است «نصر الله» ياري خدا بر كه و چگونه و كي هنگام خواهد آمد. چون هر بنده اي را دو انتخاب است "و هديناه النجدين" پس انتخاب در آن نشان از ياري است و از جانب والي منتخب و اين ولايت به سبب شأنيت خير محض است كه خداست اما در شر بودن محض چنين چيزي نشايد چون هيچ چيز در برابر خير محض وجود ندارد هر چه است از خير محض است "لا اله الا الله" پس نسبتي است ما بين خير و شر و هر موجودي كه وجود يافت در دو پيمانه ي وجودش هم شر است و هم خير و اين دو كفه را خود اوست كه مي تواند تغيير دهد "اما شاكرا و اما كفورا" پس نصرت حق لازمه اش حق خواهي است چنانكه نصرت شيطان و دليلش شيطان پرستي است و اين مفهوم "نصر الله" است در اين مجال، پس "هر هنگام كه نصرت حق" را خواهي مي بايست به احد و قواعد نصرتش آگاهي داشته باشد و بهر سبيل آن اقدام كني چنان كه حضرتش فرموده است "ان تنصروا الله ينصركم" نصرت، وعده ي الهي است اگر در مسير انتصار احد باشي و به تعبيري مجاهده ي در راه احد ياري دادن احد است به تعبير عوام، و آيا تو خود باور كني كه "احدِ صمد" ميازمند ياري تو باشد؟ پس معناي ديگر انتخاب كن "ان تنصروا الله" كه اگر خدا را ياري كني پس هر كه در راه خداست حق خواه است و هر كه بدو كمك كند حق را ياري داده است و كمك به ياران حقيقت كمك به مشعل نور زندگي اوست در تاريكي و اين كمك ابعادي وسيعي دارد كه مقال ما را نشايد همين مقدار بداني "نصر الله" پس اگر منتظر فرجي هستي گامي در رفع انتظارش بردار كيست كه فكر كند خود اوست كه پيروز شده است؟ چه خيال خام و چه وهم زننده اي كه اين شرك است و شفع در برابر احد و وتر «و من نصر من عندكم» پس علايم "نصر الله" چيست و ميزان مفارقت آن با نصر الشيطان چگونه است. از شاخص ترين "نشانه هاي نصر الله" وسعت آنست كه چون ساحت احد بي منتهاست پس نصر بي منتهاست لكن در ظرف زمان كه قرار مي گيرد محدود مي شود اما اين محدوديت چون پي در پي آيد بي منتها گردد و قاعده ي اصلي فتح و ظفر در سلوك عرفان اين است كه چون خواص يك مرتبه از مرتبه ي قبل بالاتر روي نيازمند نصرتي و اين واصل نمي شود الا به اقدام تو براي نصرت حق و هر قدر در اين نصرت ثابت قدم گرديدي، فتح عارضه ي نصر خواهد بود، يعني گشايش براي تو نه براي احد كه احد خالق است و بي نياز و وجود "من" مخلوق است و نيازمند، وجود "نصر" از جانب احد وسيله است براي قرب و قرب دليلي براي بودن و بودن نشاني از ممات و ممات استدلال حيات است و "نصر الله" وسعتش حيات است و ماندگاريش هم حيات كه با ممات حيات نصر به پايان مي رسد و اين خلاف وعده خداست چون وعده ي او ماندگارترين عهد معهود است و هر كه نصرت كند منصور گرداند و انتصار وي ابدي است چه بعد از هجرتش مرزوق به ديدار خواهد گشت چنان كه با بودنش منصور به نصر است. پس "نصر الله" بهترين وعده ي خداست و ماندگارترين موجود وجود. و غرض از "فتح" چيست؟ فتح نيز بر نصر متعلق گشت يعني هرگاه نصرتي آيد گشايشي خواهد بود. "نصر الله و الفتح" واو عطف بر معناي فتح دلالت بر جنس فتح آن هم همچون نصر مي كند يعني "اذا جاء النصر و الفتح الله" و اين نيز چون نصر، از جانب و جنس ماقبل است چنان كه نصر از خداست فتح هم از هموست، اما مرتبتي بعد از نصر و چون پيروز گشتي و غالب آمدي بر تو گشايشي شود تا طعم شيرين نصر را بچشي و چون نصر مقومت ذاتيه دارد پس توان استقامت مي بايدش و هنگامي كه تو را نصرت داد خداوند مسبب نصرتي كه تو بر ياران حق و حقيقت روا داشتي بر تو اثبات قدم ارزاني مي دارد. چنان كه فرمود "و يثبت اقدامكم" و مزيت اين تثبيت، دوام و ماندگاري اوست اما به چيزي احد دوام مي بخشد؟ به مقاومت در برابر نصر، آنانكه منصورند مقاومند و آنان كه مقاومند فتح و ظفر حاصل نصرشان است و مفهومي عميق از نصر و فتح مي توان پيدا نمود و آن اينست كه اين دو مخلوق در نتيجه ي چيزي هستند، نصر مرهون انتصار و فتح در گرو نصر هرگاه منصور گشتي نصرت از ناصر يافته اي و هرگاه ناصر بر تو نصري عطا نمود بايد بينديشي كه در كدامين ناصره استقامت كرده اي، فتح حاصل توكلي است، منصور مخلوقي است ناصر، و قدرت ايشان بر نصر مطلق بعيد است كه بتوان در برابرش قد علم نمود، هر كه را حق نصرت داد مخلوق در برابرش سر تعظيم فرود آورد و هر كه منصوري از شيطان گرفت فتحش جهنم است و گشايشي بر آتش و اين گشايش از ابواب رحمت است و آن فتح بر ابواب نعيم و در اين فتح رحمت است و در آن گشايش خزندگان گزنده، آن مسير عدم است و اين وصال خلود، نعيم در اين حور و ميزان لذت در آن گور، و پس از فتح و ظفر است كه خليفه به مقامات مقرب مي شود حال وقت اسلام اعظم است. "و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا" و ديدن شرط پذيرش، كه عقل عوام پايه به چشم دارد چنان كه مي بيني مي فهمي نه آن چنان كه مي فهمد مي بيند و "ناس" خطاب عام است بر همه ي خلايق و چون ديدن عوام بر وصول و مرتبت قرب، دليل بر اقبال از ادبار است و اين ادبار از جانب غير حق و اقبالي بر حقيقت است و دسته جات كه "افواجا" نام نهاده شده در هر زمان مطرح است پس دسته در هر زمان ولو كوچك هم باشند حسب قرينه ي "اذا جاء" يعني هر هنگام وارد در دين خدا مي گردند و اين معنايي ابدي دارد بدين سان كه هر زمان ديدي دسته اي از مردم وارد بر دين خدا شدند هم چنين مي توان گفت كه دسته دسته مردم به دين خدا وارد مي شوند چه هنگام زمانش وقت ديدن توست "هر هنگام" كه يعني قرينه اي بر هر زمان كه فعل ديدن حاصل مي شود. گر چه ورود مردم عوامانه است اما جاي شكر دارد چه آنكه مي توانستند به غير "دين الله" وارد شوند و آن "دين شيطان" بود پس انتخابشان بر مبناي سبيل است و معنايي زيبا پيدا ميكند اگر نصر و فتح را قرينه اي براي عموم مسلمان در ورود به دين احد داني نصرت خدا بر مردم گشايش آنان در زندگي است كه باعث ورود به ساحت "دين الله" مي شود يعني به تعبيري اگر زمانداران مُلك، بر رعيت خويش گشايش كنند، بر حسب قاعده "الناس علي دين ملوكهم" مردم به دين ملوك در آويزند چه آن كه "نصر الله و الفتح" سبب ورود به "دين الله" شد يعني "دين الله" جنساً با "نصر الله" و "فتح الله" برابر است پس هر چه جز "الله" گذاري نيز همان خواهد شد و اين قاعده اي است كلي از سنن الهي. تلاش كن تا گشايش يابي و گشايش كني كه هر كس به اين توفيق دست يافت سبيل حق را سهل الوصول كرده و عوام را بدان فراخوانده است چنان كه اوليا چنين اند. و شياطين نيز چنان مي كردند و اين وعده ي نصرت الهي را شياطين با شك آميخته تا بتوانند از فتح و ظفر جلوگيري نمايد "متي نصر الله" و ياران حق اميدوار به فضل خدا و با قلبي آرام در سبيل هدايت مرشدان حقيقت اند. و اين وعده ي الهي بر آنان كه چنين باشند محقق مي گردد. "ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا" كه استقامت دليل بر نصرت است و فتح پس از استقامت فرا مي رسد: "تتنزل عليهم الملائكه و روح" و اينان نصرت يافتگان واقعي اند چه بين آنان و خداوند، نزديكي قرار داد و آنان را از كنارهاي آتش بر حذر داشته و رفيق گردانيد. "و كنتم علي شفا حفره من النار فالف بين قلوبكم فاصبحتم اخوانا" بزرگترين فتح "منصور" فتح القلوب است. "فالف بينكم" تاليف را خلقتي شايسته داده و آن را بر مأمني عظيم به نام قلب فرود آورد. پس نصرت خدا و فتح و ظفر همگي گشايشي شدند تا عوام الناس بر "دين الله" دسته دسته در هر زمان روي آورده و وارد شوند. چه زيباست كه تو نيز آن مسير را باز شناخته و دوباره و به صورت دسته دسته به دين حقيقي حق باز گشته و تسليم شوي. چنان كه دانستي وصول بدين مرتبت نيازمند صبر است و استقامت، اگر بدان چنگ زدي خواهي رسيد "الصبر مفتاح الفرج" و اگر عجله كردي خواهي ديد و آن ديدن تو را صبر نيافزايد بدين جهت چون صفت مخلوق هويت او را مي سازد "و كان الانسان عجولا" پس تسبيح حق گفتن آن هم به حمد واجب آيد چرا كه "لان شكرتم لازيدنكم" گوي توفيق كه به سوي تو بوده و تسبيح و مناجات به حمد را شروع كن "الحمد لله رب العالمين" چنين بياني فقط عارفان را شايسته و بايسته است "الحمد لله علي ماهدانا" آموزش آن نيز چون به صفت رب مزين گشته است بر حامدين لازم آيد و بايد آن را به ديگران نيز آموزش داد. "فسبح بحمد ربك" و تسبيح گوي خداي آموزگار را كه چنين مدحي را بر تو ارزاني داشته و تو را بدان اختصاص داد. كه تسبيح مختص اوست و نتزيه صفت ذاتي ايشان و بهترين نوع آن "حمد احد" است كه نشان از محدوديت اوست. "و استغفره" و از آن عجله اي كه در جانت نهفته است توبه كن و به درگاه خدا تعظيم نما و زبان را به ذكر استغفار مشغول دار "استغفر الله ربي و اتوب اليه" و اسباب غفران بدان مهيا نما تا تو را ياري كند كه خود شرايطي دارد و اقوال بر آن متكثر اما همين قدر فهم معنا كه استغفار بر زبان مقدمه ي توبه دل است، زبان را وادار كن تا چنان ذكر شود تا از او فراتر رفته اريكه دل استوار گردد، و هرگاه دل به توبه و استغفار مشغول گشت افعال اصلاح و مسير حركت متناسب با خليفه خواهد گشت در دل عزمي بر ترك كن و در فعل اراده اي بر وصل نما بخواه كه نخواهي و چون بر خويش استوار و مسلط گشتي احد تو را بر خزاينش محرم كرده و راه حرمت نشانت مي دهد، چنان كه گر در پرده ي عفاف و مستوري روي، محرم بر عالم مستوران گردي و اين قاعده ايي كليه است بر رهروان اين مسير، "انه كان توابا" درك معنا حسي است البته بعد از ادراك عقل پسند كردي و قبول نمودي و استغفار نمودي بر زبان و قلب وانمودي و به جوارح مسلط كردي، خداي متعال نيز به سبب رحمت واسعه، تو را مشغول آن كرده و تو را مي پذيرد، كه هيچ مقامي چون احد لياقت بخشايش ندارد و عفو و رحمت همه از خوان كرم اوست پس توبه پذير احد است و خود اوست كه توفيق توبه را عطا مي كند و مگر نه آنست كه "يهدي من يشاء" و در نقيض آن "يضل من يشاء" و او صاحب خير كامل و مطلق است "بيده الخير" و جز او هيچ چيز بر ساحت قدرت راهي ندارد و قادر متعال مطلق هموست "و هو علي كل شيء قدير" پس اقتدار حق و پذيرش توبه ي تو هر دو در يك راستاست و اين بهانه اي است تا مخلوق به خالق روي كرده و رحمت را چون زمين تشنه نوش كند و اين پايان كار اميدواران است كه از رحمت بي انتهايي اش مأيوس نشده و در مسير رسيدن به هر وسيله اي دست مي زند و اين طرق به عدد نفوس است، لكن راه ، يك راه و خدا يك خداست و تعدد طرق در اين حيات محال آيد چون "انا هديناه السبيل" و اين سبيل راه حقي است كه در آن انواع گوناگون طرق مستور است لكن اصل راه يكي است آن هم از احد واحد پس صراط مستقيم كه دليلي بر سبيل است از مبدايي آغاز و به انتهايي مشخص يعني احد باز خواهد گشت و در اين مسير هر كه عوامانه بر دين خدا وارد شود عوامانه هم خارج خواهد شد و اين كليتي از يك قاعده است چنان كه فهم ياري نمود اين چند بيان از حضرت حق، نمايانگر قواعدي است كه در زندگي خليفه براي وصول و قرب بدان محتاج است پس يادگيري آن واحد و شناخت آن از اهم امور است و در پايان هر استغفاري تسبيحي است از خليفه "و الحمد لله رب العالمين".

 

اين مطلب تا كنون 782 بار مشاهده شده است.

INP-Nuke © 2005-2010 Nukelearn
آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت

Copyright © May - 2010 Lahova.COM